خاطرات نقاش سبزشعر,عکس,نقاشی... |
||
نمیدانم عشقم را کجا جا گذاشته ام
نمیدانم قلبم را در میان کدام صحرای بی آب و علف رها کرده ام
احساس پوچی میکنم
هوای دلم ابریست
تنهایی ...فقط او مرا میفهمد
میگویند تاوان عشق نرسیدن است
نرسیدن...
عشق من گم شده است
قلبم هم همینطور
گیج و سرگردانم در این دنیای عجیب
انگار از وقتی متولد شدم
چیزی را فراموش کرده ام
چیزی که میدانستم...
فراموشی و گم شدن در این دنیای پوچ و دروغین...
چه حس احمقانه ای!!!
تا چند زنم به روی دریا ها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
دوباره سبز میشوم
دوباره تازه میشوم
در ای بهار دلنشین
پر از ترانه میشوم
دوباره عید میشود
دوباره غنچه میدهد
درخت پشت پنجره
پر از جوانه میشود
عید شما مبارک
خاطره